دختری هر روز به نزد کورش کبیرمی رفت و ادعا می کرد از عشق او خواب ندارد و خواستار ازدواج با کوروش است تا پریشانی حالی اش از بین برود روزی از روز ها دخترک عاشق پیشه دوباره به نزد کوروش رسید و مانند قبل ادعای عشق سوزان خود را شرح داد کوروش لبخندی زد و به او گفت : من نمی توانم با تو ازدواج کنم اما برادرم را برای تو در نظر گرفته ام که هم از من جوان تر است هم زیباتر ! بعد با دست به پشت سر دخترک اشاره کرد و گفت برادرم پشت سرت ایستاده است . دخترک سریع برگشت و کسی را پشت سر خود ندید … کورش به او گفت اگر اینچنین که شرح می دادی عاشق من بودی هیچ گاه پشت سرت را نگاه نمیکردی ! نظرات شما عزیزان: شنبه 21 تير 1392
23:58 ![]() |